بسم الله النور
تکنولوژی که پا به دنیای آدم ها گذاشت انگار روزها و ساعت ها و ثانیه ها را گذاشتند روی دور تند! به چندسال اخیر که فکر میکنم اصلا باورم نمیشود که این حجم از اتفاقات فقط در عرض دو سه سال افتاده ... شاید مسخره به نظر برسد ولی من هنوز گاهی جلوی آینه میروم و عکس کودکی هایم را میگذارم کنار صورتم و با خودم میگویم واقعا این منم؟! همین من که حالا یک بچه فسقلی را در آغوش گرفته و در آینه برایش لبخند میزند؟ باورکردنی نیست...
در ظاهر و باطن خیلی چیزها عوض شده، و شاید این تغییرات گاهی به مذاق خودم و دیگران خوش نیامده ولی مثل آهنی که روی آتش گرفته باشند، چاره ای جز تغییر نبوده ... آدمی که نمیداند چه چیز برایش بهتر است، گاهی بهانه گیری میکند و دلتنگیِ روزهای رفته و نیامده امانش را میبُرد، ولی خدا درِگوشی به هر بنده ای در وقتش میفهماند که بطنِ اتفاقات تلخ، شیرین بوده و خودش به بهترین شکل پازل را چیده ... و این را هم به بهترین شکل در قلبمان حک میکند که ما باید در این بازی، مدام بجنگیم و علی الدوام تسلیم باشیم! وگرنه باختیم...
.
.
+شاید هیچ جایی به اندازه این وبلاگ، بالا پایینِ زندگی ام را به رُخم نمیکشد؛ هیچ جا به اندازه اینجا نمیتوانم بفهمم در هر سنّی چه چیز حالم را خوب میکرده و چه چیز بد... هیچ جا جز اینجا معلوم نمیشود که چه مقدمه هایی طی شده که الان به تنه ی اصلی زندگی ام برسم...انگار یک عالمه کوچه پس کوچه را پیاده آمدم و رسیده ام به یک شاهراه اصلی، به نیمه ی بیست سالگی... گلِ جوانی که میگویند همینجاست! سخت است ولی باید باور کنم که از این گل هم باید مثل نوزادم مراقبت کنم... :)
+به قولِ پیر مرادمان: تا جوان هستيد كوشش كنيد در تهذيب نفس، قید و بندها هر روز كه از عمر بگذرد ريشه دارتر و قوی تر می شوند...(امام خمینی(ره))
آبِ حیاتِ عشق را