بسم الله النور
برای نماز صبح که بیدار میشویم، مثل روال هرروز، کتریِ کوچکم را روی گاز میگذارم و منتظر میمانم تا آب جوش بیاید، همسرم را که راهیِ سرکار میکنم جلوی پنجره میروم و برایش آیت الکرسی میخوانم، به آسمان و به درخت های باغ همسایه نگاه میکنم و از ته دل از خدا میخواهم امروز رزق علمی و معنویِ خوبی نصیبمان شود... نورِ ماشین که از هوای گرگ و میش میگذرد، من هم از کنار پنجره میروم و به آشپزخانه میرسم... امروز برای اینکه خودم را بیشتر تحویل بگیرم، گلاب و بیدمشک اضافه میکنم به شربت عسل...عطرش مشامم را قلقلک میدهد :)
با لیوان شربت برمیگردم به اتاق و مینشینم سر سجاده ای که هنوز پهن است. از وقتی استاد گفته " بین الطلوعین را دریابید" سعی میکنم این ساعت را بیدار باشم، حتی اگر دخترک نصفه شب بارها بیدار شده باشد و خوابم مثل دلِ ننه علی، پاره پاره شده باشد.
دفترِ کوچکِ آبی رنگم را برمیدارم و شروع میکنم به نوشتن: بسم الله النور... آقاجان سلام! صبحتان بخیر...
هرچه در دل دارم برای امامم مینویسم و آخر هم درمان طلب میکنم از طبیبم... برایش مینویسم که "من ادعایم خروار خروار است ولی حال عارفانه ای ندارم و گاهی فکر میکنم این بی قراری ها و دل نگرانی ها برای آینده، با ایمان و مسلمانی ام سازگار نیست، مومن آرام است و راضی ... نه مثل من که پای توکلم می لنگد و البته پای ایمانم بیشتر! "
مینویسم و چیزی مدام پسِ ذهنم خودنمایی میکند، کلیدواژه ایست که دیشب در ذهنم پررنگ شد و امروز خواستم بیشتر درموردش بدانم، واژه ی عمیقی به نام: ایمان به غیب...
گوشی را برمیدارم و فیش های ایمان به غیب را از سایت رهبری میخوانم و می اندیشم به آیه های قرآن که اولین شرط تقوا را ایمان به غیب میداند...
زیر لب تکرار میکنم: الذین یومنون بالغیب و یقیمون الصلاه و مما رزقناهم ینفقون...
به کم عقلی ام میخندم که چرا این چندسال تلاش کردم از آخر به اول برسم؟! انفاق و نماز خوب است! ولی تا ایمان به غیب درونی نشود در نماز حواست به هرچیزی هست جز صحبت با محبوب...
اما چطور میشود ایمان به غیب را تقویت کرد؟.. یادم می آید یادداشت برداری های همین تابستان را! که داشتم برنامه ریزی میکردم چطور با داستان، ایمان به غیب را به دانش آموزانم یاد دهم... خنده دار است که کورِ خودم هستم و بینای دیگران!
فکر میکنم باید یک نفر پیدا بشود این ها را به من یاد دهد... یک نفر؟! چه معلمی بهتر از خدا... سالهاست با اتفاقاتی که رقم میزند میخواهد همین را یادم بدهد و من نفهمیدم تا امروز!
انگار حلقه ی گمشده ام را پیدا کردم...و شاید این هدیه روز تولدم باشد که خدا برایم فرستاده... :)
هنوز جانماز پهن است، من بلد نیستم و راستش را بگویم حالش را ندارم نمازهای طولانی و مستحبی بخوانم! نماز واجب و ذکر مادر و بعدش همین دفتر کوچک آبی رنگ، همین اندیشه ها و دغدغه ها و نوشته های گاه و بیگاه، همین لیوان شربت عسل، که صبح به صبح میخورم تا جان داشته باشم مادری کنم، گمان میکنم برای آدم شدنم کافی باشد...
آبِ حیاتِ عشق را