توسط جوآنهــ
| شنبه سوم خرداد ۱۴۰۴ | 0:53
هفته پیش توفیق شد رفتیم مشهد؛ شب اول و دوم همه باهم رفتیم زیارت و تا نماز صبح حرم بودیم و فاطمه حسنا هم ذوق زده چهاردست و پا میرفت و توی حرم با بچه ها و با مُهرها کلی بازی میکرد و نصفه شب، دم پنجره فولاد توی بغلم خوابش برد تا وقتی برگشتیم هتل...
شب بعدی ولی نشد که برم حرم... دلم اونجا بود ولی بخاطر فسقلی که تازه خوابیده بود نمیشد برم... همسرم میخواست یه کم زودتر بره و از لحظات خلوت سحر استفاده کنه... بغض گلوم رو گرفته بود و توی دلم داشتم پیش خدا گلایه میکردم که: مادری دست و پامو بسته و نمیتونم مثل قدیما هرساعتی دلم میخواد حرم باشم... خوش به حال مردها که راحتن و ...
باز دلمو خوش میکردم که: امام رضا(ع) که فقط توی حرم نیست و همه جا حضور داره و هر جا در راستای رضایتش قدم برداری انگار زیارتش کردی حالا توی صحن یا هتل یا هر جا که باشی فرقی نداره، مهم اینه دلت با آقا باشه...
قانع میشدم ولی آروم نه! ناخودآگاه اشکام میریخت...
تا اینکه به طرز عجیبی یهو این غزل حافظ توی ذهنم تداعی شد:
کِی شعرِ تر انگیزد خاطر که حزین باشد
یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد
جامِ می و خونِ دل هر یک به کسی دادند
در دایرهٔ قسمت اوضاع چنین باشد
در کارِ گلاب و گل حکمِ ازلی این بود
کاین شاهدِ بازاری وان پردهنشین باشد...
.
.
+با همین شعر آروم شدم رفت :) فهمیدم باید تسلیم باشم و بفهمم تکلیفِ زن و مرد متفاوته و مهم اینه که توی لحظه تشخیص بدیم خدا ازمون چی میخواد... تکلیفِ من به موندن بود و تکلیفِ همسرم به رفتن... یکی دوساعت با آرامش صبر کردم و بعدشم فسقلی بیدار شد و با دل راضی دوباره رفتیم توی حریمِ امنِ رضوی....