(آریا) رو یادتونه؟
الان داشتم بهش فکر میکردم...چندماهه اون خانه مهربانی تعطیله و نمیتونم برم تدریس کنم...
یادش بخیر برای اینکه تشویق بشه و انگیزه بگیره، هر جلسه کنار درس، یه بازی امتیازی با حروف یا اعداد براش طراحی میکردم
که اگه درست انجام میداد چند امتیاز میگرفت
قرار بود امتیازش که به 20 برسه بهش یه ساعت مچی هدیه بدم...
چقدر ذوق داشت...
من چقدر ذوق داشتم از اینکه سال نو، از بودن ساعت روی دستش ذوق میکنه...
اما قبل از عید، همه چی تعطیل شد...
زیاد نمونده بود امتیازش به بیست برسه که این کرونا اومد و همه چیو بهم ریخت...
آریا با اینکه هشت سالشه ولی مرد خونه ست
با اینکه کوچیکه، خیلی بزرگه!
برام تعریف میکرد که وقتی خانوادش میرن شهرستان، اون تنهایی داداش کوچیکه ش رو نگه میداره و آشپزی میکنه و...
خونشون رو ندیدم ولی توی منطقه ای زندگی میکنن که من اصلا نمیدونستم چنین جایی تو شهرمون هست...
چندماهه آریا رو ندیدم...و هیچ خبری ازش ندارم...
کاش دوباره در اون خونه باز بشه...
کاش هر جا هست حالش خوب باشه...
آبِ حیاتِ عشق را