
این کتاب رو چندماه پیش بود که خوندم ولی الان فرصتش پیش اومد که درموردش حرف بزنم...
حامد عسکری نویسنده این کتابه... قلم این مرد واقعا دلنشین و بی نظیره؛ چه در شعر و چه در نثر...خوب بلده چجوری عشق و مذهب و سیاست و ظرافت های روحی شخصیت ها رو به تصویر بکشه... کتاب پریدخت در عصر ما نوبرانه ست...برای مایی که تکنولوژی، فرصت نامه نوشتن و حتی فرصتِ سختی کشیدن برای معشوق رو ازمون گرفته، این کتاب، خیالِ دل انگیزیه... اما در توضیح این کتاب خودش اینطور نوشته:
سیدمحمود و پریدخت ساکن طهران بودند، سیدمحمود را فرستاده ام پاریس برای تلمّذ طبابت و پریدخت را چشم انتظارش گذاشتم. هر دو از دوری هم می سوزند و کلمه به کلمه ی نامه ها راوی این سوختن است. در این فراقِ چندماهه، این نامه ها بین این دونفر رد و بدل شده است و بعد هم هردویشان توی تاریخ این سرزمین گم شده اند. امر خطیرِ عاشقی، فِقره ای است که این روزها یا یادمان رفته یا از روی نسخه فرنگی اش تقلید میکنیم. خدا کند این نامه ها به درد عشاق روزگارمان بخورد...
و اما بخشی از این کتاب از زبان پریدخت:
چند روز پیش، در محضر آقاجانمان کتابی دیدیم، جواهرالبلاغه نام داشت؛ در بیان و بدیعِ لفظ عرب. کتابی است در باب نیکو نگاشتن به لغت عرب. آقاجانمان کتاب گشوده، فرمود: اینجا را بخوان! مرحوم صاحب جواهر نبشته اند، اطاله ی کلام در همه جا مذموم و نکوهیده است، الا فی صحبة المحبوب. بعد، شاهد مثال دادند که خدا موسی را فرمود: یا موسا، آن چیست که در دستت است؟ و موسی فرمود: این عصای من است که بر آن تکیه میکنم و با آن گوسفندان خویش می رانم. آقاجانمان فرمود: در اینجا هم حیّ لایزال می دانست آن چیست در دست موسی علیه السلام و هم توضیح موسی وجوب و لزومی نداشت؛ اما خدا پرسید و موسی پاسخ داد. و بعد فرمود: پری جان! با محبوب که حرف میزنی، طولش بده و کشش بده که کیفش به جانت بنشیند.
نوبری است این آقاجان ما هم به خدا آقاسید! در دوره ای که رعیّت که چه عرض کنم، خواص و متولین، برآنند تا جماعت نسوان از مطبخ برون نیایند، نگاشتن و صحبت با محبوب را یادمان میدهد؛ حفظه الله، ان شاءالله.
از محضر آقاجان که مرخص شدیم یاد حرف بیگم باجی افتادیم که کراراً میگوید دختر را چه به کتاب و نبشتن. زن جماعت که نبشتن بیاموزد، کاغذپرکنی میکند. به محبوب می نویسد و از محبوب میخواند. زن جماعت از حوای علیها الرحمه تا کنون، به دل خریده و به دل کشیده. هر چه رنج بوده را آزموده و هر چه بلا بوده، از آسمان، صاف آمده وسط دلش. پیرزن سوادی ندارد؛ اما بعض حرف هایش حکمت است. آقاسید! الهی دورتان بگردم! فکر کنید من هم مثل بیگم باجی سوادی نداشتم، نه زحمت خواندن شما بود و نه مشقت نبشتن جواب کاغذ. راحت می رفتید درستان را می خواندید، می آمدید. بعد هم بر می گشتید. اگر دلتان در گرو ما بود که بود، نبود ما هم یکی می شدیم عین همین بیگم باجی با سرنوشتی دردست باد. زن جماعت نافش را به فراق و عذاب بسته اند و این سرنوشت محتوم را کی طرح دیگر اندازند، الله اعلم.
نامه به درازا کشید. چشمان مبارکتان آزرده گشت. دل از دل ما خالی نکنید که روز دلسردشدنتان از ما، روز مرگمان است. زبانم لال، دل به لُوندی هایی نسوان فرنگ نسپارید و دلتان نلرزد. به والله! بفهمیم با یکی از دخترکان آنجا همکلام شده اید، تریاک میخوریم، خودمان را خلاص میکنیم!
زیاده عرضی نیست، الا همان دلتنگی مسبوق به سابقه.
فدایت. پریدخت
آبِ حیاتِ عشق را