برداشت آزاد!

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • ایمیل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

578. بازی قایم موشک...

توسط جوآنهــ | شنبه پانزدهم آذر ۱۳۹۹ | 2:21

بسم الله النور

«بازی قایم موشک»

 

 

+ده...بیست...سی...چهل...پنجاه....شصت...هفتاد...هشتاد...نود...صد...اومدم!

سکوت مطلقی در فضای خانه حاکم بود، قدم برداشتم تا مثلا دنبالش بگردم...میدانستم همیشه یا پشت پرده قایم میشود، یا زیر صندلی، یا پشت در کمد...
همیشه هم یک قسمت از خودش را جا میگذارد و من از همان یک قسمت پیدایش میکنم...مثلا گاهی صدایش را جا میگذارد...خودش قایم میشود ولی وقتی در جستجوها صدایش میزنم و میگویم کجایی؟ حواسش نیست و داد میزند: اینجام! یا بعضی وقت ها اعضای بدنش را جا میگذارد...مثلا وقتی می رود پشت در کمد، پاهایش بیرون است، وقت میرود زیر صندلی، سرش مشخص است، وقتی پشت پرده قایم میشود سایه اش معلوم است..
امروز اما هیچکدام از این جاها نبود...
با خودم گفتم شاید زرنگ تر شده و بالاخره یاد گرفته جوری قایم شود که ردی از خودش بجای نگذارد...
به سمت اتاق رفتم...از صحنه ای که میدیدم خنده ام گرفته بود!
دستش را گذاشته بود روی چشمش و کنار تخت، به حالت سجده قرار گرفته بود...به خیال خودش قایم شده بود!
بچه است دیگر...فکر میکند اگه خودش چشمش را ببندد و جایی را نبیند هیچکس هم او را نمیبیند...
خنده ام را قایم کردم و در دلم گفتم: اینبار تمامت را جا گذاشتی ...
دلم نمیخواست ذوق کودکانه اش، کور شود...از اتاق بیرون رفتم و گفتم: ای بابا اینجا هم که نیستی... پس کجایی؟
دیدم داد زد: من اینجام!
باز صدایش را جا گذاشته بود...
به اتاق رفتم و گفتم پیدات کردم بچه جان! و محکم در آغوشش گرفتم...
با شیطنت گفت: وقتی گمم میکنی دلت برام تنگ میشه؟نه؟
عجب سوالی... عجب بچه ای...هربار در بازی خودش از کنار من فرار میکند...خودش قایم میشود...خودش چشمش را میبندد که مرا نبیند...آخرم میگوید تو گمم میکنی!
با خنده نگاهش کردم و گفتم: خوش انصاف من تو رو گم میکنم یا تو منو؟
خنده ی دلبرانه ای سر داد و جواب را در خنده هایش قایم کرد، سریع گفت: الان من چشم میذارم که تو قایم شی...
قبول کردم...
با دو دستش جلوی چشمانش را گرفت و شمرد:
ده...بیست...سی...چهل...پنجاه....شصت...هفتاد...هشتاد...نود...صد...اومدم!
من هنوز همانجا ایستاده بودم ولی مرا نمی دید...
از این اتاق به آن اتاق میرفت،
مدام فریاد میزد: کجایی؟...
خواستم مثل خودش صدایم را جا بگذارم که راحت تر پیدایم کند...گفتم: اینجام...
ولی نشنید...
توی هال رفت داد زد کجایی؟
گفتم اینجام...
نشنید...
رفت سمت اتاق، داد زد کجایی؟
گفتم اینجام...
نشنید...
هر کجا رفت پشت سرش رفتم و گفتم: اینجام...
ولی نشنید...
با ناراحتی گفتم: خوش انصاف من اینجام، چرا منو نمیبینی؟ چرا صدامو نمیشنوی؟...
ولی ندید و نشنید...
چند بار دیگر کل خانه را گشت، پیدایم نکرد...خسته و ناامید شد...در دلش گفت: جدی جدی گم شد... ولی هر جا باشه، خودش پیداش میشه...
و بعد حواسش پرت شد سمت تلویزیون روشن ، که داشت برنامه کودک موردعلاقه اش را پخش میکرد...صدای تلویزیون را زیاد کرد و سرگرم آن شد...
مدام صدایش زدم، گفتم من اینجام...پیدام کن بعد باهم میشینیم تلویزیون میبینیم... ولی نشنید...
مشغول دیدن برنامه بود که خوابش برد...
گفتم: من نمیخوابم، من بیدارم که هروقت اومدی دنبالم، بتونم محکم بغلت کنم...
ولی نشنید...نه صدایم را و نه حرف هایم را...
به خوابش رفتم که تقلب برسانم و نشانی خودم را بگویم تا پیدایم کند...
چندساعت بعد بیدار شد، گفتم: الان دیگه یادش میفته که نیستم، میگرده دنبالم...
بلند شد دور و برش را نگاه کرد، انگار در جستجوی چیزی بود...
باز فریاد زدم من اینجام!
ولی او انگار دنبال من نبود... رفت به سمت یخچال، ساندویچی را برداشت و نشست دولپی آن را خورد...
بعد هم رفت سراغ درس و مشقش...
با خودم گفتم: پس چرا جای خالی منو حس نمیکنه؟...نکنه منو یادش رفته؟...ما که داشتیم باهم بازی میکردیم، چرا یادش رفت که مشغول بازی بوده؟...
از دستش ناراحت شدم ولی ناامید نه...
هربار مشغول هر کاری بود، می آمدم جلوی چشمش صدایش میزدم، خاطرات بازی مان را یادآوری میکردم، هربار میگفتم من اینجایم مرا پیدا کن... ولی او اصلا حرف های مرا نمیشنید...سرش گرم بود...دوستان جدید پیدا کرده بود و دوست قدیمی اش را فراموش کرده بود...
یک روز با یکی از این دوستان جدیدش دعوایش شد، دوستش با او قهر کرد و گفت دیگر تاریخ انقضای دوستی شان تمام شده و خداحافظی کرد و رفت... او مانده بود و خشم و غروری که فوران میکرد...غرور نمیگذاشت سدِ بغضِ گلویش را بشکند...
اما خودش شکسته بود...
تکه هایی از خودش در آن خیابان جا مانده بود...به زور تکه ها را جمع کرد و به خانه آمد...خانه خلوت بود... فرصت خوبی بود برای شکستنِ این بغض...
دو دستش را جلوی چشمانش گذاشت و مثل همان روز به حالت سجده روی زمین قرار گرفت و شروع کرد به زار زار گریه کردن... گاهی نام مرا صدا میکرد... پاسخ من بین هق هق هایش، گم شده بود... بین تار و پودِ صدای لرزانش گفت: تو گم شدی یا من؟..نمیدونم...فقط میدونم من دلم برات تنگ شده...کجایی؟...
تکه هایی از قلبش را در مسیر جا گذاشته بود، آنها را در دستم گرفته بودم و جلوی چشم ها و اشک هایش نشستم و گفتم: من اینجام...من خیلی بیشتر از تو دلم تنگ شده... من خیلی بیشتر از تو دنبالت گشتم خوش انصاف...من خیلی منتظرت بودم...من اینجام...منو میبینی؟...من اینجام...صدامو میشنوی؟...
صدای آرامی شمرده شمرده گفت:
میشنوم...میبینم...پیدات کردم بالاخره...

محکم در آغوشش کشیدم و در گوشش گفتم:
راستی وقتی گمم میکنی دلت برام تنگ میشه؟نه؟ :)

مشخصات وب
برداشت آزاد!                آبِ حیاتِ عشق را
               در رگ ما روانه کن ...
پیوندها
  • حضرت آقــــا
  • پُشتِ تبریزی ها
  • آویزووووووووووووووووووووون
  • ↯★☆پرواز و سقوط بانوے ایرانے☆★↯
  • + توهمِ شطح البحر
  • | منِ دل‌بسته به کلمه‌ها ... |
  • نیکولای آبی
  • -[ فیل سوف ]-
  • مِنَ المُحِب ِالی المحبوب
  • •مِن مُهتَدین•
  • سجده بر خاک
  • پلاک خاکی
  • آب، نان، آواز
  • از چغالوند تا شلمچه
  • + آویشَن و اَندوه +
  • خمول
آرشیو وب
  • اسفند ۱۴۰۴
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۱
  • تیر ۱۴۰۱
  • خرداد ۱۴۰۱
  • فروردین ۱۴۰۱
  • بهمن ۱۴۰۰
  • دی ۱۴۰۰
  • آذر ۱۴۰۰
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای برداشت آزاد! محفوظ است .