برداشت آزاد!

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • ایمیل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

919. رسالت

توسط جوآنهــ | دوشنبه بیست و دوم شهریور ۱۴۰۰ | 15:56

ایشون با اون همه بزرگیش توی عربستان مبعوث شد که به لحاظ فرهنگی توی پایین ترین سطح بودند...

اصلا مردمش معروف بودند به عرب بیابانی...

اما پیامبر مهربانی با عمل به قرآن، انقدر هنر داشت که با همون مردم، مدینه فاضله ساخت... از بین همونا عمار یاسر ساخت... ابوذر ساخت...

راستی سلمان فارسی هم اونجا خارجی محسوب میشد... با اون تعصب و نژادپرستیِ عرب ها، مدام عجم ها تحقیر میشدن و کسی تحویلشون نمیگرفت...

اما پیامبر، سلمان رو هم تحویل گرفت... انقدر خوب ساختش که رسید به درجه ای که خود آقا بهش گفت: سلمانُ مِنّا اهل البیت...

اونوقت منِ مسلمون... منِ بچه شیعه... که پدرم همین پیامبره، چرا نباید راضی بشم به درس دادن توی اردوگاه افاغنه؟

خدا خودش میدونه هیچوقت انقدر راضی و خوشحال نبودم... حس میکنم واسه رسالت مهمی برگزیده شدم... :)

ولی بقیه یه جوری جلوم جبهه میگیرن و یه جوری بین ایران و افغان فاصله میندازن که یه وقتی با خودم میگم: واقعا ما مسلمونیم؟

معلمی مرز داره مگه؟ وقتی هدف، تربیتِ انسانه، دیگه چه فرقی داره اهل کجای این سرزمین باشه... چه فرقی داره شیعه باشه یا اهل تسنن...

آره میدونم سخته... غربت داره... ولی به بزرگیِ هدفش می ارزه...

امروز که با رفقا رفتیم معرفی نامه رو بدیم به اون مدرسه، وقتی وارد اون شهرک شدیم ،

فقط بهت زده به اطراف نگاه میکردیم و با خودمون میگفتیم مگه سمنان هم چنین جایی داره؟

حس میکردیم رفتیم توی روستاهای محروم سیستان بلوچستان ...

ولی از همون اول، نگاه پرمهر و چهره های باصفای بچه های زیادی که توی خیابونا بودن، به دلم نشست...

آرزوم بود یه روزی به چنین بچه های محرومی خدمت کنم...

اما یه سختی های عجیبی داره همین اول راه... وقتی میبینی مامانت بغض میکنه... گریه میکنه... میگه چرا دختر من باید بره چنین جایی... 

بهم میریزی ولی با خودت میگی: مگه من کی ام؟ پیامبر با اون مقام والاش رسالتشو از کجا شروع کرده؟ مگه معلمی شغل انبیا نیست؟

مگه از همون اولی که وارد دانشگاه فرهنگیان شدم به خدا نگفتم دوست دارم به نیازمندترین بنده هات درس بدم...

پس چرا الان خدا باید منو با اشک های مادرم امتحان کنه؟

در برابر هر چی و هر کی صبور باشم و بتونم مقاومت کنم، در برابر اشک های مامان ضعیف ترینم... 

 لطفا خدایا یه خوابی یه نشونه ای چیزی بفرست برا مامان که مطمئن بشه این کار، پر از خیر و برکته... دلش رو راضی و آروم کن... 

همونطور که دل منو راضی و آروم کردی :)

با تشکر فراوان

مشخصات وب
برداشت آزاد!                آبِ حیاتِ عشق را
               در رگ ما روانه کن ...
پیوندها
  • حضرت آقــــا
  • پُشتِ تبریزی ها
  • آویزووووووووووووووووووووون
  • ↯★☆پرواز و سقوط بانوے ایرانے☆★↯
  • + توهمِ شطح البحر
  • | منِ دل‌بسته به کلمه‌ها ... |
  • نیکولای آبی
  • -[ فیل سوف ]-
  • مِنَ المُحِب ِالی المحبوب
  • •مِن مُهتَدین•
  • سجده بر خاک
  • پلاک خاکی
  • آب، نان، آواز
  • از چغالوند تا شلمچه
  • + آویشَن و اَندوه +
  • خمول
آرشیو وب
  • اسفند ۱۴۰۴
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۱
  • تیر ۱۴۰۱
  • خرداد ۱۴۰۱
  • فروردین ۱۴۰۱
  • بهمن ۱۴۰۰
  • دی ۱۴۰۰
  • آذر ۱۴۰۰
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای برداشت آزاد! محفوظ است .